X
تبلیغات
قدرت درون

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،

 تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،

 با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،

 تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد،

 تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،

 وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،

 وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن.

 خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 14:29  توسط hadi  | 
  جان استولن و دو تن از شركاء در سال 1980 يك شركت كفش سازي در حال ورشكستگي كه ماهانه 40000 دلار ضرر مي كرد را خريدند. تحت رهبريت كارآفرين استولن ورك، تجهيزات شركت نوسازي شدند، كارآيي فرايند توليد بالا رفت، يك برنامه كنترل كيفيت و بازاريابي همه جانبه آغاز شد، و كاركنان آموزشهاي گسترده اي را پشت سر گذاشتند.

بعد از يك سال شركت به سود دهي رسيد. امروز آلن – ادموندز با فروش در ايالت متحده و سي و سه بازار خارجي يك شركت تجديد سازمان شده مي باشد. 1640 اندازه مختلف كفش در اين شركت ساخته مي شود. فروش شركت در سال 1991 به 65 ميليون دلار رسيد و حدود 400 كارگر استخدام نمود.

جان استولن، رئيس و صاحب شركت آلن – ادموندز كه ويسكانسن بندر واشنگتن قرار دارد، فقط بخشي از رياست شركت را در دست نداشت. شيوه او « فشار توأم با ملايمت» بود، كه همه كاركنان آنجا او را جان صدا مي زند. بهر حال، او نمونه يك كارآفرين مي باشد.

زماني كه او و شركايش در سال 1980 يك شركت كفش سازي (مردانه) كه 69 سال قدمت داشت را خريدند اين شركت با 65 در صد ظرفيت كار مي كرد و سالانه بيش از 400000 دلار ضرر مي كرد. در سال 1991 فروش 9 ميليون دلاري شركت به 45 ميليون دلار رسيد.

استولن ورك شخصي متواضع است و سعي مي كند به افراد ديگر نيز نسيه بدهد. با اين وجود، بعضي از كاركنانش به دليل تصميم گيري هاي مديريتي سرنوشت ساز او، او را يك« جادوگر» مي خوانند.

زماني كه او شركت را به عهده گرفت هيچ چيز در مورد ساختن كفش نمي دانست، اما بازارهاي بين المللي و چگونگي برخورد با مردم را مي دانست. او حداقل به سه زبان تسلط دارد و آگهي هاي شركت را به 15 زبان منتشر مي كند.مهارت استولن ورك در مديريت كارآفريني با دو حادثه اتفاق افتاد، زماني كه آتش سوزي امكانات توليد، اغلب تجهيزات و حدود 15 هزار جفت كفش را از بين برد.

در آن موقع دماي هوا 25 درجه زير صفر بود. بعد از چند ساعت شركت توليدات خود را از سر گرفت و بعد از دو هفته هزار جفت كفش ساخته شد، يعني حدود يك ششم از توليد عادي اش! كاركنان شركت شخصاً به بسياري از عاملان فروش تلفن زدند تا آنها را مطمئن نمايند كه شركت از بين نرفته است. فروشنده ها تشويق شدند تا مازاد موجودي خود را به شركت باز گردانند تا براي فروشنده هايي كه موجودي كفش آنها كم بود بفرستد.

حادثه دوم اين بود كه به او گفته شد كه نفوذ در بازار هاي بسته ژاپن غير ممكن است. او بدون تشويش نمايشگاهي براي توليد كنندگان ژاپني برپا نمود و به خارجي ها اجازه شركت در آن نمايشگاه را نداد. نهايتاً او موفق شد تمام توليداتش را به نمايش بگذارد.
كفش هاي با كيفيت او در آمريكا حدود 220 دلار و در ژاپن به دليل تعرفه هاي گمركي حدود 400 دلار فروخته مي شود. امروزه كفشهاي آلن – ادموندز در فروشگاههاي درجه يك ژاپن فروخته مي شوند.
در حالي كه امروزه بيش از 800 شركت كفش سازي به دليل بحرانهاي ناشي از واردات در آمريكا تعطيل شده اند رشد شركت آلن – ادموندز همچنان ادامه دارد.

زيرا كفش هاي شركت در همان 212 اندازه اي كه در سال تأسيس آن ساخته مي شد ساخته مي شود و جان استولن يك مديريت كارآفريني ايجاد نمود كه براي نجات يك شركت در حال ورشكستگي ضروري بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 14:24  توسط hadi  | 
 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

مرد کور روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ...... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 18:19  توسط hadi  | 

اینم خودم

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:56  توسط hadi  | 



امروزه از «George Eastman» موسس كمپاني بزرگ «Eastman Kodak» به عنوان پدر صنعت عكاسي مدرن و نوين ياد مي‌شود. او در سال 1854 در يكي از روستاهاي «نيويورك» ديده به جهان گشود. پدرش «George Washington Eastman» در همان سال دانشكده اقتصاد «Eastman» را در «Rochester» بنا كرد و چند سال بعد خانواده را براي زندگي در آن شهر به «Rochester» برد. در سال 1862 درست زماني كه دانشكده در حال شكل‌گيري و رشد خود به سر مي‌برد، به ناگاه پدر خانواده از دنيا رفت و اندك سرمايه‌اي را براي آنها به ارث گذاشت.
با پديد آمدن چنين شرايطي «George» كه تنها پسر خانواده بود براي سرپرستي و حمايت مالي مادر و دو خواهرش مجبور به ترك تحصيل شد و راهي بازار كار گرديد. ابتدا براي يك شركت كوچك بيمه مشغول به كار شد و پس از آن به استخدام بانك محلي «Rochester» درآمد.
هنگامي كه 23 سال بيشتر نداشت يكي از همكارانش با مشاهده فعاليت‌هاي خستگي‌ناپذير او پيشنهاد كرد كه تعطيلات آخر هفته را به همراه مادر و خواهرانش به خارج از شهر بروند و به تفريح بپردازند. در ميان كلام همكار دلسوز پيشنهادي مطرح شد كه سرآغاز تحول زندگي «George» و تكنولوژي بشر به حساب مي‌آمد. او گفت كه براي ثبت خاطره آن روز گردش «George» دوربيني تهيه نمايد و از خانواده‌اش چند عكس يادگاري بگيرد.
اگر چه «George» دوربيني اجاره كرد اما هرگز تعطيلات آخر هفته را در بيرون از خانه نگذراند. سنگيني، حجم و گراني مبلغ تهيه يك دوربين و يا حتي يك عكس تمامي فكر او را به خود مشغول ساخته بود. «آيا امكان ظهور دوربيني جديد با خصوصيات كاملاً متفاوت وجود ندارد؟»
از همان روز به مدت سه سال، شب‌ها و در ساعات بيكاري او مدام در آشپزخانه خانه مشغول آزمايش موادي بود تا بتواند امولسيون ژلاتين را در جايگاه نگاتيو فيلم دوربين قرار دهد. سرانجام پس از يكسري آزمايشات مستمر و طولاني مدت او در سال 1880 توانست ماشيني با قابليت كارايي با نگاتيو خشك جهت تهيه عكس اختراع نمايد و به ثبت رساند.
يكسال بعد با كمك‌هاي مالي «Henry Strong» كمپاني «Eastman Dry Plate» برپا شد و به سبب فعاليت‌هاي شديد «George» در آن ديگر مجبور به استعفا از بانك شد. در سال 1884 فعاليت‌هاي كمپاني «Eastman» كه حال به يك كمپاني توليد فيلم تبديل شده بود گسترش يافت و او توانست فيلم‌هاي حلقه‌اي را جايگزين نگاتيوهاي شيشه‌اي نمايد كه با استقبال بسيار بي‌نظيري مواجه شد.
سرانجام در سال 1892 كمپاني «Eastman Kodak» افتتاح شد، كمپاني كه با ظهور خود انقلاب بزرگي در صنعت عكاسي دنيا پديد آورد. اندكي بعد كمپاني «Kodak» توانست با بكارگيري چند نوآوري ديگر، دوربين‌هاي سبك با كارايي بسيار ساده را با نام «Kodak» وارد بازار نمايد. شعار آنها با فرستادن اين دوربين‌ها به بازار اين بود: «شما تنها يك دكمه را فشار دهيد، ما بقيه كارها را انجام مي‌دهيم.» در مدت زمان بسيار اندكي دوربين‌هاي عكاسي «Kodak» در سراسر جهان شهرت يافت و ميزان تقاضاي آن به شدت سرعت گرفت.
در همان فاصله زماني ابتكار جديد «Eastman» براي پايه‌ريزي ظهور فيلم‌هاي متحرك در سال‌هاي بعد نيز با سر و صداي بسياري همراه شد. در سال 1888 هنگامي كه «Eastman» نام «Kodak» را براي كمپاني و محصولات خود برگزيد، از او سؤالات بسياري در مورد علت انتخاب اين نام پرسيده شد و او در پاسخ اظهار داشت كه از دوران كودكي علاقه خاصي به حرف «K» داشته است و هميشه آن را حرف مورد علاقه و قدرت بخش خود مي‌ دانسته است. از نظر او انتخاب كلمه‌اي كه با اين حرف شروع و با آن خاتمه مي‌يابد، قطعاً خوش‌شانسي و موفقيت فراواني براي او دربر خواهدداشت.
در سال 1902 «George Eastman» كه حال به يك ثروتمند مشهور تبديل شده بود، تصميم گرفت تا خانه‌اي را كه هميشه در خواب‌هاي كودكي‌اش مي‌ديده بنا نمايد. از همين رو مشهورترين آرشيتكت آن دوران در ايالات متحده «J.Foster Warner» را به خدمت گرفت و ساخت خانه را آغاز نمود. خانه‌اي به مساحت 3200 متر با 50 اتاق و مجهزترين سيستم گرمايش، تلفن و برق و از همه مهم‌تر با طراحي داخلي طراحان كاخ سفيد كه هزينه ساختش مبلغي معادل 335 هزار دلار آن زمان شد، ساخت.
از خصوصيات بارز «Eastman» مي‌توان به سخاوتمندي و علم دوستي او اشاره كرد. از آنجا كه او در دوران نوجواني به دليل مصائب مالي و خانوادگي نتوانسته بود ادامه تحصيل دهد، در اين دوران كه صاحب مال و شهرت شده بود همواره به موسسات آموزشي كمك‌هاي شاياني اهدا مي‌كرد. او در دوران حياتش مبلغي معادل 20 ميليون دلار به موسسه تكنولوژيكي «ماساچوست» اهدا نمود. همچنين مركز فن‌آوري «Rochester» مبلغي معادل 625 هزار دلار در سال 1901 از «Eastman» به عنوان هديه دريافت كرد. او همچنين هديه‌اي معادل 2 ميليون دلار به هر يك از موسسات آموزشي «Tuskegee» و «Hampton» ارايه نمود.
«George Eastman» همچنين علاقه فراواني به شهر «Rochester» داشت و با تمام قوا جهت پيشرفت و توسعه اين شهر گام برمي‌داشت. بناي موسسه و انجمن «Chest» به عنوان دانشكده موسيقي اين شهر و همچنين بخشيدن منزل مسكوني مشهورش پس از مرگ به دانشگاه «Rochester» از جمله اين اقدامات به شمار مي‌روند.
سرانجام در 14 مارس 1932 اين مخترع بزرگ و ثروتمند خير دار فاني را وداع گفت. هنگامي كه جسد او را به خاك مي‌سپردند، آخرين جمله وصيتنامه او توجه همگان را به خود جلب كرد: «من كارم را انجام دادم. پس ماندن ديگر لزومي ندارد.»
اگر چه «Eastman» به اين نتيجه رسيده كه كارش را به اتمام رسانده است اما كمپاني صاحب‌نامش راه درازي را مقابل خود مي‌ديد. امروز كمپاني «Kodak» به عنوان يكي از بزرگترين توليدكنندگان فيلم‌هاي دوربين عكاسي در جايگاهي قرار گرفته كه بدون شك روح بنيانگذار خود را راضي و خشنود در بالاي سر خود مشاهده مي‌نمايد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:51  توسط hadi  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 22:44  توسط hadi  | 

 

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...


مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... مرده گفت :

حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت...

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ...

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم ...

نتیجه اخلاقی:

سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت... الا سر مرگ....

سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره... بیاییم با زنده ها هم ...

منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 22:40  توسط hadi  | 

 

بلانچاردجوایز بسیاری را در حوزه مدیریت و رهبری و منابع انسانی از آن خود كرده است. او مانند دراكر و دمینگ جایزه مشاوران بین المللی مدیریت را از آن خود كرده است. بلانچارد نویسنده ای بسیار برجسته و موثر است كه تاكنون بیش از ۳۰ كتاب منتشر كرده كه به زبانهای متعدد ترجمه شده و در میلیونها نسخه به فروش رفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 0:55  توسط hadi  | 

 موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل " يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم هم ســـرايي, تصوير كامل مسيح را در چــــهرة يكي از جـــوانان هم سرا يافت.

مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:50  توسط hadi  | 

     

کمي پس از آن که آقاي داربي از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصميم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دريافت که "نه" گفتن لزوماً به معناي "نه" نيست. او در بعد از ظهر يکي از روزها به عمويش کمک مي کرد تا در يک آسياب قديمي گندم آرد کند.

 عمويش مزرعه بزرگي داشت که در آن تعدادي زارع بومي زندگي مي کردند. بي سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالي به درون آمد، دختر يکي از مستاجرها بود؛ دخترک نزديک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را ديد، با صدايي خشن از او پرسيد: "چه مي خواهي؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگيرم و برايش ببرم."

 عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جاي خود ايستاده. وقتي سرش را بلند کرد، کودک را ديد بر سرش فرياد کشيد که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."

 دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو کيسه گندم را روي زمين گذاشت ترکه اي برداشت و آن را تهديد کنان به دخترک نشان داد. منظور او اين بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربي نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشايندي خواهد بود. زيرا مي دانست که عمويش عصباني است. وقتي عمو به جايي که کودک ايستاده بود، نزديک شد، دخترک قدمي به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالي که صدايش مي لرزيد با فريادي بلند گفت: "مادرم 50 سنت را مي خواهد." عمو ايستاد. دقيقه اي به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روي زمين گذاشت، دست در جيب کرد و يک سکه 50 سنتي به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالي که همچنان در چشمـان مردي که او را شکسـت داده بود مي نگريست به سمت در رفت. وقتي دخترک آسياب را ترک کرد، عمو روي جعبه اي نشست و از پنجره مدتي به فضاي بيرون خيره شد. اين نخستين بار بود که کودکي بومي به لطف اراده خود توانسته بود سفيد پوست بالغي را شکست دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:39  توسط hadi  |