خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،

 تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،

 با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،

 تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد،

 تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،

 وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،

 وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن.

 خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 14:29  توسط hadi  | 
 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

مرد کور روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ...... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 18:19  توسط hadi  | 

اینم خودم

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:56  توسط hadi  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 22:44  توسط hadi  | 

 

بلانچاردجوایز بسیاری را در حوزه مدیریت و رهبری و منابع انسانی از آن خود كرده است. او مانند دراكر و دمینگ جایزه مشاوران بین المللی مدیریت را از آن خود كرده است. بلانچارد نویسنده ای بسیار برجسته و موثر است كه تاكنون بیش از ۳۰ كتاب منتشر كرده كه به زبانهای متعدد ترجمه شده و در میلیونها نسخه به فروش رفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 0:55  توسط hadi  | 

 موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل " يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم هم ســـرايي, تصوير كامل مسيح را در چــــهرة يكي از جـــوانان هم سرا يافت.

مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:50  توسط hadi  | 

     

کمي پس از آن که آقاي داربي از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصميم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دريافت که "نه" گفتن لزوماً به معناي "نه" نيست. او در بعد از ظهر يکي از روزها به عمويش کمک مي کرد تا در يک آسياب قديمي گندم آرد کند.

 عمويش مزرعه بزرگي داشت که در آن تعدادي زارع بومي زندگي مي کردند. بي سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالي به درون آمد، دختر يکي از مستاجرها بود؛ دخترک نزديک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را ديد، با صدايي خشن از او پرسيد: "چه مي خواهي؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگيرم و برايش ببرم."

 عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جاي خود ايستاده. وقتي سرش را بلند کرد، کودک را ديد بر سرش فرياد کشيد که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."

 دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو کيسه گندم را روي زمين گذاشت ترکه اي برداشت و آن را تهديد کنان به دخترک نشان داد. منظور او اين بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربي نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشايندي خواهد بود. زيرا مي دانست که عمويش عصباني است. وقتي عمو به جايي که کودک ايستاده بود، نزديک شد، دخترک قدمي به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالي که صدايش مي لرزيد با فريادي بلند گفت: "مادرم 50 سنت را مي خواهد." عمو ايستاد. دقيقه اي به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روي زمين گذاشت، دست در جيب کرد و يک سکه 50 سنتي به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالي که همچنان در چشمـان مردي که او را شکسـت داده بود مي نگريست به سمت در رفت. وقتي دخترک آسياب را ترک کرد، عمو روي جعبه اي نشست و از پنجره مدتي به فضاي بيرون خيره شد. اين نخستين بار بود که کودکي بومي به لطف اراده خود توانسته بود سفيد پوست بالغي را شکست دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:39  توسط hadi  | 

 

   همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:55  توسط hadi  | 

 

 

 

 

خردمندي در يكي از ايستگاههاي مترو سوار شد و درست در ايستگاه بعد شخص ديگري با دو فرزند خردسال سوار شد، جايي پيدا كرد و نشست.

فرزندان اين آقا از ابتداي سوار شدن شروع به شلوغ كاري كردند و بدون وقفه شرارت مي كردند.

ولي ظاهراً پدر اين دو فرزند هيچ توجهي به رفتار بچه ها نداشت.

بچه ها در حين بازي و شلوغ كاري كلاه پير مردي را روي زمين انداختند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:2  توسط hadi  | 

اديسون در سنبن پيري پس از كشف چراغ برق يكي از سروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي  كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود.

هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است.

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.

 پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد.

 ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي!

مي بيني چقدر زيباست!           رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟         حيرت آور است!          من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!        واي ! خداي من، خيلي زيباست!       كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.            كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.        نظر تو چيه پسرم؟

 پسر حيران و گيج جواب داد:       پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟

چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟

 پدر گفت:  پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.    مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.      در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد.

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم.    الان موقع اين كار نيست. 

به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!

 توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ظبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:41  توسط hadi  | 
درباره
خوشحالم کردید به من سر زدیین
متشکرم

only for flowers king